![]() |
![]() |
|
| زندگی شهد گل است که زنبور زمان می خوردش آنچه می ماند,عسل خاطره هاست |
|
پیش آهنگ شب ، شب را به جیر جیر اعلام میکند و هنگ برکه به افتخارش قور میکشد ، دارکوب ِرنگه صلح میکوبد در بلندی درخت سرو.جغد، شهر در آرامش است را هوو میکشد و ماهی ها جشن را با سرود خدا یکتاست کامل میکنند.صدای خنده ای آمد،انگار خدا هم آنجا بود بیتابی میکند،دیگر دوست داشتن را درکش نیست. میخواهد ترک کند دوست داشتن را.سبز از یادش رفته بود شاید و تیرگی را زمزمه میکرد انگار. گشته بود، زیاد اما پیدا نکرده بود خدایی را که انگار قرار بود از رگ گردن نزدیکتر باشد.دستانش مشت کرده بود و در مشتش کاغذی!خواهرش این را میگفت و کاغذ را برایم به نجوا و اشک میخواند:چند وقتیست که دیگر خدا سراقم را نمیگیرد،حتی وقتی که در سجده بغض میشوم بر سجاده ای که انگار خودش برایم کادو کرده بود.اذان میگوید ، نمازم را میخوانم و دوباره دستانم را به آسمان میبرم و شاید پیشانیم را بر مهر سجاده، اگر دیدمش سلامتان را میرسانم و اگر پیدایش نکردم شیشه ی قرصهایم آماده ، شما سلامم را برسانید و به او بگویید در جهنمش ایستاده ام شاید. دوست داشت بیاید تا ببینمش،امیدوارم که آنجا نبینمتان. تشیع جنازه اش دیدنی بود... پدر ، مادر، نامادری ،نابرادری ،خواهر و ناخواهری ،چند عمعه و چند دوست.به بیست نفر نمیرسیدند، گمانشان به خود کشی بود پس کسی برایش فاتحه نمیخواند چون جهنمی بود و نا امرزیده...... گزارش پزشکی قانونی دیروز به دست خواهرش رسید.علت مرگ ایست قلبی. پیگیر که شدیم در ریه اش چیزی جزء یک قرص قلب پیدا نکرده بودند و بیشتر که گشتیم شیشه قرصها در سطل زباله. خودکشی نکرده بود و انگار خدایش را یافته بود... دوست من سلام من را هم برسان و به اوبگو میدانم که از رگ گردن نزدیکتری.سلام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:1 توسط صابر |
|
|
کارای شخصی من به هیشکی مربوط نیست اگه خیلی ادعات میشه شمارتو بده بهت زنگ بزنم اگه تونستی این حرفایی رو که نوشتی به روم بگی این وبلاگ و حذف میکنم در غیر این صورت بلایی سرت میارم که فرق بین عشق و کثافتکاری رو بفهمی اگه نفهمیدی هم خودم حالیت میکنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 19:22 توسط صابر |
|
|
بهترینم سلام عزیزم امیدوارم هیچ وقت اون روی لجباز من خودشو بهت نشون نده نیاد اون روزی که پا بذارم رو احساسم و بگم به درک و ولت کنم بگم به درک که دوسم نداره به درک که دلم براش تنگ میشه به درک که شبا از ناراحتی خوابم نمیبره فقط دعا دعا میکنم هیچ وقت اینجوری نشه نمیدونم چرا بر خلاف عادت نمیتونم دلم و نادیده بگیرم نمیدونم چرا بر خلاف وقتایی که حاضر بودم برا خاطر غرورم از همه چیزم بگذرم نمیتونم ازت راحت بگذرم حتی با له شدن غرورم پریسا چیکار کردی با دلم؟ با دل خودت چیکار کردی؟ دلت که اینقدر سنگ نبود یعنی میخوای باور کنم دلت برام تنگ نمیشه برم از کی بپرسم حالتو از کی بپرسم چرا پریسا پریسای مهربون من بد شده برم به کی بگم به خدا دوسش دارم وگرنه تا حالا ولش کرده بودم هزار بار خواستم این کارو بکنم ولی نشده به خدا نشده هر کی ندونه تو که میدونی چقدر راحت میتونم یکی رو فراموش کنم ولی نمیدونم چرا همه چی درباره تو فرق میکنه باشه میخوای بری برو ولی اول دل منو که سه سال پیش دادم دستت پس بده دلی که صاف و ساده گذاشتم جلوت همونجوری که دادم ازت میخوام همونجور صاف و بی ترک ولی پریسا مثل روز برام روشنه حتی خودتم نمیدونی چیکار داری میکنی اگه هنوزم یه ذره فقط یه ذره برات مهمم باهام یه تماسی بگیر اینم بدون همیشه دوست دارم چه دوسم داشته باشی چه نداشته باشی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 20:33 توسط صابر |
|
|
ببینید اسما خانم کلی حرف دارم باهاتون من الان تهران نیستم فعلا تو انزلی کار دارم تو رو خدا شما دیگه با من لج نکنید لااقل یه آدرسی چیزی بدین من شمارمو براتون بذارم تا باهام تماس بگیرین اگه هم نمیخواید تلفنی صحبت کنیم لااقل آیدی یا آدرس وبلاگتون رو بهم بدین خواهش کردم ازتون دیگه لااقل اگه منم براتون ارزش ندارم به خاطر پریسا که میتونید این کارو بکنید امیدوارم درک کنید که من الان تو چه وضعی هستم فقط یادتون باشه ازتون خواهش کردم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 17:48 توسط صابر |
|
|
آره رکسانا جان بابام ماهیانم و قطع کرده واسه همین مبایلم قعطه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 13:30 توسط صابر |
|
|
اسما خانم خوشحال میشم باهاتون ارتباط برقرار کنم میشه بگید چه
جوری وبلاگی ؟چیزی ندارید یا ایمیل؟
فقط به خاطر پریسا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 22:19 توسط صابر |
|
|
وقتی از تو خبری نیست
ماه برقصه
کوهها آواز بخونن
درختا شادی کنن
زمین رنگ بگردونه
من باور نمیکنم بهار اومده باشه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 18:33 توسط صابر |
|
|
بنویسم عشق من سلام اون یه تیکه خجالت مونده از بچگی رم بذارم پای طاقچه آرزوها پشت صندوقچه یادگاریای دوران کودکی ، خیالت راحت میشه ؟ اگه میشه پس عشق من سلام . ملکه ناز نازی باغ قشنگ یا سای سفید ، پری آسمونای دور بالای ایوون ، یکی یه دونه مروارید همیشه برّاق گوش ماهی پای گلدون من کی رو ببینم باورت میشه ؟ به کی بگم تو عشق منی تا حرفشو نوش جان کنی ؟ من چه کنم که نمی تونم ببینم تو خیال داری با یکی ، دو کلمه حرف بزنی یعنی من از مجنونم بدترم ؟ مجنون واسه لیلی قاصدی فرستاد امّا من چی ، من نمی خوام سلام مو کسی به تو برسونه ، فدای اون چشای روشن مثل کهکشونت که امروز هنوز صدام و نشنیده پرسیدی چته ؟ یادته چی گفتی ؟ گفتی باز دو قطره بارون نریخته سیمای نازک ارتباطت ریخت به هم ! فکر کردی من اونجا نبودم ؟ نه عزیزم تو اونجا بودی ، نه اونجا ، هر جا من بودم تو هم بودی ، چرا گفتی به قدر کافی ثابت کردم که عاشقتم ، من که هنوز اولشم میخوای بگی برو ، ببین این راهش نیست تازه اگه هم باشه . منی که چشم دیدن اون آدمایی که یه ذره دوست دارن هم ندارم ، منی که ساعتای تفریح و استراحتت تا تموم بشه هزار بار تموم میشم ، منی که وقتی می خوام از خونه برم بیرون هزار بار گونه های ماه خاطره تو رو با احترام میبوسم چه جوری میتونم برم ؟ برم عاقل شم مثل تو بشم خوبه ؟ به جون تو که میمیرم اگه کسی قسمم بده اوّلی ، دوّمی ، سوّی ، آخری ، همش خود تی . من فدای صابر گفتنات من برم سراغ کدوم شاعر ؟ شعر چه کسی رو برات بنویسم وقتی آسمون تویی ، ستارش تویی ، باغچه ش تویی ، گلش تویی بارونش تویی مجنونش تویی گلدونش تویی- اصلا همیشه همش تویی . یه جا شنیدم یکی میگفت اسم اوّلین فرشته خدا سارا بوده نه این که بگم اون راست نمیگه اما نمیدونم چرا فکر میکنم تو بودی ، این جوری نگاهم نکن ، نگو بعضی وقتا خودمم باورم نمیشه که کسی اینقدر دوسم داشته باشه بنویسم حق با توا.....می دونی که کارمون خیلی وقته از این حرفا گذشته ، از ببخشیدو.... بار آخرم بودو....خیلی فاصله گرفتیم و ... دیگه تکرار نمیشه و .... ، خیلی روزاس که گذشتیم . اما اگه تو میخوای یادم بده چون تو می خوای یه وقتا عاقل تر بشم ، یه وقتا واسه حفظ یه چیز ایی که ما میگیم رفتنش بهتره مردم میگن موندنش ، یه کارایی رو باید بگذاریم کنار امّا چه جوری ؟ دیدی ستاره ها فقط خونه ماه میرن عید دیدنی ، تو که ماهی پس تو خونتون همیشه عیده بذار واسه همیشه بیام خونتون عید دیدنی ، آخه من فقط تورو دوست دارم ، جرمه ؟ دلم می خواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش میگن عجیب ، فقط به تو سلام کنم ، فقط با تو حرف بزنم ،فقط واسه تو دعا کنم ، فقط تو چیز یادم بدی ،دسم فقط تو دس تو باشه ، فقط تو بهم بگی صابر ،فقط صابر تو باشم ، بجاش تو هم فقط مال من باشی . میدونم این دلیل واسه آدمای اینجا قانع کننده نیست که مابگیم چون اینجا همه باهامون حرف میزنن بعدشم به هم حسودیمون میشه ، میریم یه جای دور ، نه حواسم یه لحظه بیشتر رفت پیش تو من حسودیم میشه تو رو که میدونم آخرش اینه که ملاحظه مو میکنی البتّه ببخشیدا ، ولی اونم شک دارم عزیزم ما محکومیم به تحمّل آدمایی که زندگیمون رو چه بخوایم چه نخوایم می سازن ، امّا من میگم بیا بریم یه جا که هیچکس نباشه که حتّی اسمتو یاد بگیره چه برسه به اینکه صدات کنه . یه جا شبیه جزیره ، گرچه تو خودت برمودایی. آدم میشکنه تو نور اون چشمای مثل اقیانوس نازت ، تا دنیا دنیاست زیر دین این چشمای معصومت میسوزم دیدی فوّاره ها تو راه آسمون می شکنن ؟ دیدی گل سرخ وقتی می خواد واسه پروانه ها جا باز کنه ، دیواره های قلبش نا خواسته ترک می خوره ، من یه وقتایی اون جوری دوست دارم ، نگو پرده های حریر شرمو زدم کنار می خوام این احساس به آتیش کشیده شده زیر رواقهای طلایی ناز کردنات یه هوایی بخوره ، خیلی آروم واست می نویسم ، نبینم دلت از من بگیره ، نبینم واسه من اخم کنی واسه دیگران بخندی، نبینم یه جوری تلافی کنی که گونه هام از خجالت چشمای مهربونت سرخ تر بشن . به اندازه کافی امروز زخم حسادتامو بستی ، تو این عصر بی مهری که رو هویّت آدما قیمت میذارن نکنه هوس کنی بیمار عشقتو عوض کنی ، نکنه خستت کنم ، نکنه بری سراغ یکی دیگه که جنون عشقش کمتر من به اون آدما به همشون گفتم شعرا واسه توا.... همش حتی اونا که هنوز نوشته نشدن اونا که تو چند فرسخی نوشته شدن دارن ستاره میشمرن ، اونا که پشت مه گم شدن ،و خیلیای دیگه ، عزیزم زندگی من بخوای نخوای مال توا .... آخه تا عاشقت شدم شاعرم کردی ، خودت نوشتی بازم بنویس ، غزلت آرومم میکنه ، مثنویه حرفات دلداریم میده ، نگاهتم که دیگه هیچی ، باهاش زندگی میکنم . خلاصه که حسابی رو اسم همه خط کشیدی ، رو تموم شماره های جدول دلم , عمودی، افقی ،اون خونه سیاها ، اون حرفای جا افتاده ، اون خطّای وسط به خدا همش تویی ، آخه من از دست تو چیکار کنم ؟؟ قول میدم اگه اونی که میخوای نیستم ، یادم بدی زود یاد میگیرم ، همونی میشم که می خوای ، مث آب و هوای آسمون یه وقت نم نم ، یه وقت رعد و برق ، یه وقت تگرگ ، گاهی هم آفتاب ، بستگی به چشای تو داره ، اینجوری خوبه ؟؟ اون وقت میتونی دوسم داشته باشی اگه نمیتونی دوسم داشته باشی هم لااقل یه قول بهم بده ، بیشتر از این از چشات نیفتم ، چون بی تو میمیرم .
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذّت بیماری را
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 13:25 توسط صابر |
|
|
چشمه چهار سالشه...
انقده ماهه که نگو،راه میره همه میمیرن برام...براش ... شیطونه شیطون،ماشین اومد روش زیرش گرفت،بردمش دکتر... گفتم: دکتر یه کاری بکن برام! گفت:ببرش خونه خوب میشه،آوردمش. دو سه روز موند،بعد بو گرفت... عباس... عباس این دمکونی و کجا گذاشتی؟ هفت سالشه،پسر خواهرمه،تولد عباس به دنیا اومد...میگم عباس!حضرت عباس ،منم اسمش و گذاشتم عباس . خواهرم میگفت :خوب نیست به سالومه نمی یاد...سالومه خواهرشه سیزده سالشه گفتم:چه مرضیه ؟!مگه همه اسما باید به هم بیان؟! مثل ...باران و باربد،شیما و شیرین، رامین و سیمین ،سام و نرگس ..فیلم ! ای بدی نیست ولی سلیقه من نیست ،پر فروش بوده... من چیزو دوست دارم ...بگو...ای بابا ...این فیلم چی بود...؟...!!!! سگ خانم شهرستانی و دزدیدن!راه میرفته،یه موتوری اومده دزدیده رفته!بچه دزدم زیاد شده. عباس...عباس این ته گرفت.بچه خواهرمه. دمپایی و کجا گذاشته خدا میدونه...هفت،هشت سالشه... اما تیزهوش...مولانا می خونه.خدا بیامرزه حسین پناهی رو،می گفت:کفشها با وفاترین جفتهای عالمند. آخ نمیدونی چقدر دلم یه لیوان شیر داغ می خواد، فکر کنم تب دارم... عباس... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 9:5 توسط صابر |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 8:10 توسط صابر |
|
|
امروز تولد پریساست فقط میتونم بگم انشاالله همیشه خدا برام نگهش داره
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 22:9 توسط صابر |
|
|
پریسا جونم همیشه خدارو شکر کردم که این لیاقت رو به من داد تا تو رو داشته باشم هیچ وقت از یادم نمیبرمت این رو بدون اگه یه روز تونستی ثابت کنی ماست سیاهه ، اگه تونستی زیر آب یه نفس عمیق بکشی اگه تونستی آتیش و بوس کنی اصلا اگه تونستی پشت گوشت و ببینی منم فراموشت میکنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم خرداد 1385ساعت 5:58 توسط صابر |
|
|
اونایی که میگین چقدر برا پریسا مطلب مینویسی خوب پس برا کی بنویسم وقتی پریسا همه ی زندگی منه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 18:50 توسط صابر |
|
|
از همه اونایی که تولدم رو تبریک گفتن خیلی خیلی ممنون واز اونایی که تولد پریسا رو تبریک گفتن بیشتر خیلی خیلی ممنون ولی این که به من گفتین انشا الله تولد ۱۰۰ سالگیت ( آخه مگه پریسا میذاره من صد ساله شم) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 20:30 توسط صابر |
|
|
بابا به جان مادرم من مغرور نیستم کی گفته من از سر خود خواهی با مجله ها مصاحبه نمی کنم به خدا وقت نمی کنم می دونین که سرم چقدر شلوغه ولی یه مصاحبه تو ماهان داشتم که به همین زودیا )فکر کنم شانزدهم چاپ بشه بگیرید بخونید منم اینقدر کچل نکنید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:30 توسط صابر |
|
|
بوسه زيباست نه براي هوس |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:23 توسط صابر |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:16 توسط صابر |
|
|
اگر دبير ریاضی بودم ثابت ميكردم كه چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم مي گذرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:39 توسط صابر |
|
|
ساعت هفت عصر هق هق آسمون از دست زمین.زمین رو خیسانده و صدای گنجشک خیسی که از گلویش نفرت میبارد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:37 توسط صابر |
|
|
واسه كسي تب كن كه واست بمیره و هیچ وقت خودتو دست كم نگير ! يادت باشه من و تو چيزايي داریم كه دیگران ندارن هرگز امید را از كسي سلب نکن...شاید این تنها چیزی باشد كه دارد لطف و مهربانی خود را دریغ نکن... حتی اگر دیگران تو را بیازارد از آتش پرسیدم محبت چیست؟ گفت: از من سوزان تر است
ازگل پرسیدم محبت چیست؟ گفت: از من زیباتر است از شمع پرسیدم محبت چیست؟ گفت: از من عاشق تر است.
از خودش پرسیدم محبت چیست؟ گفت: نگاهی بیش نیستم...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:35 توسط صابر |
|
|
یادته گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:32 توسط صابر |
|
|
می گویند دوستی تصادف است و جدائی قانون . بیایید ما و شما حادثه آفرینان و قانون شکنان باشیم ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:31 توسط صابر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:38 توسط صابر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:36 توسط صابر |
|
|
نگین خانم یعنی اینقدر از من بدت میاد بابا دستخوش نمیدونستیم اینقدر تو قلب مردم جا دارم خوب اگه آقای سلوکی حال شما رو گرفته من و سنه نه شاید مهدی دوست صمیمی من باشه ولی کاراش و حرفاش به خودش ربط داره ولی دستت درد نکنه از این که کلّی فحش آبدار به من و مهدی داده بودی چون دختر مودبی هستی e-mail مهدی رو برات فرستادم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:34 توسط صابر |
|
|
زندگی را وقتی بوئیدم غنچه نداد زندگی را وقتی بوسیدم خنده نکرد زندگی را وقتی لیسیدم بوی نان آمد از آن بوی یک رشته نیاز زندگی را وقتی آمدم از شاخه بچینم افتاد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:33 توسط صابر |
|
|
سودا خانم که پرسیده بودی چرا چند وقته نیستی؟
انشا الله به همین زودیا منو میبینیین خودش هم پشت سر هم از م شماره خواسته بودی این یکی رو دیگه شرمنده پریسا پوست از کلّم می کنه ولی این که گفته بودی درباره پریسا برات بنویسم حتما به روی چشم البتّه اگه خودش بخواد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:0 توسط صابر |
|
|
این روزها تو را در چشمهای زیادی می بینم. نشسته ای توی دل آدمهای دورو برم و هر وقت نگاهت می کنم به رویم لبخند می زنی. انگار نگاهم می کنی تا بیایم پیشت. شاید هم می خو اهی به یادم بیاوری که در دل من هم جا هست , جا می تواند باشد , برای آمدن تو برای حضور تو, شاید هم می خواهی بگویی دل تو هم برایم تنگ می شود , شاید..... این شبها بوی تو همه جا توی هوا پیچیده است. دم غروب از هر کوچه و خیابانی که می گذرم عطر نام تو را می شنوم رد تو را می بینم این بو را تا آخر شب میریزم توی ریه هایم و دلم می خواهد آن را نگه دارم آن را همیشه داشته باشم شاید فکر می کنم این عطر را من همیشه نمیتوانم پیدا کنم شاید این شبها را همیشه نمی توانم داشته باشم. شاید...... این روزها و این شبها هر چه جلوتر میروم . بیشتر دلم برای تو تنگ می شود بیش تر دلم می خواهد تو را تماشا کنم . تو را صدا بزنم کنار تو بنشینم با تو حرف بزنم و به حرفهای تو گوش کنم دلم می خواهد با تو تنها باشم به دور از همه ی چشمها و دیگر اصلا برایم مهم نیست که مردم درباره ی ما چه فکر میکنند . شاید فقط دلم میخواهد باز هم دوستت داشته باشم مثل همیشه شاید باز میخواهم با هم دوست باشیم شاید فقط میخواهم باز هم مرا دوست داشته باشی. شاید...... لحظه های با تو بودن با تو حرف زدن این لحظه ها شاید ماندنی ترین لحظه های عمر من باشد . عمرا اگر کسی بتواند لذ ّتی مثل لذ ّت این لحظه ها بچشا ند . عمرا اگر کسی بتواند این لحظه ها را از خاطرم ببرد. امشب تو صدایم زدی. امشب تو به حرف دلم گوش دادی . امشب به من نشان دادی که چقدر دوستم داری ; چه قدر دوستم داری چه قدر دوستم داری....... و حالا فقط می خواهم این لحظه ها تا ابد تکثیر شوند و بی خیال همه آنهایی هم که جور دیگری در باره ما فکر می کنند وقتی فقط من و تو هستیم هزار بار به تو بگویم:عزیزم!دوستت دارم........ |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:52 توسط صابر |
|
|
بی تو مهتاب شبی من از آن کوچه گذشتم. همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم. شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید. یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن. لحظه ای چند بر این آب نظر کن. آب آیینه ی عشق گذران است.تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باز فردا که بیاید دل تو با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم : حذر از عشق؟؟؟ ندانم !! سفر از پیش تو؟؟ هرگز نتوانم نتوانم روز اوّل که دل من به تمنّای تو پر زد چون کبوتر به لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم جز راز عشق تو بدانم نتوانم!! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لبریز ماه بر عشق تو خندید! یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نه گسستم نه رمیدم ……رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از آن عاشق آزرده خبرهم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم …..بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم. تقدیم به خانمی خودم (پریسا جونم خیلی خیلی دوستت دارم ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:45 توسط صابر |
|
|
بهش گفتم: چه قدر دوستم داری گفت: به اندازه جوهر خودکارم گفتم: خیلی نامردی جوهر خودکارت یه روز تموم میشه گفت: خودکار من اصلا جوهر نداره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:0 توسط صابر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم یه (اگه تو دنیا یه نفری بدون دنیای یه نفری ) دیگه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|